|
اين تپه در هر صورت مال توست، دختر!........تو كسي نيستي كه بتوانم مقابلت بايستم و زير حرفهايم بزنم!.......اين تپه تمامش مال توست دختر!......گفتم مال توست وقتي كه تو باشي و من نباشم، يادت هست؟!....گفتم وقتي تپه مال توشد و من نبودم و تو بودي، خدا نكند كه دست كسي را بگيري بياوري روي تپه اي كه يك درخت دارد و عصرهاي پاييزي اش كه باراني بود و خاك بوي علف مي داد، خيسي مان بود و طامات من و گوش تو..... يادت هست؟!
حالا مي خواهم حرفهايم را پس بگيرم....نه آنجور كه نامردي باشد....مي خواهم بگويم، ديگر نيازي نيست كه من نباشم تا تپه را برداري براي خودت......همين حالا هم مال توست!......مي خواهم بگويم ديگر فكر نكن كه قول داده اي كسي يا ناكسي يا هيچكسي را نياوري بالاي تپه..........نياوري و باقي قضايا....مي تواني! ...مي تواني بياوري و باقي قضايا!...... اين تپه از آن روزي كه مال من شد ، فقط مال من بود و بس!.......بعد كه تو آمدي، شد مال من و مال تو!......حالا كه مي بينم چشمان قشنگت كه هزار بار بوسيدم شان، دو دو مي زند مثل آن همه ديگر.......حالا كه مي بينم ذوقي نمي نشاني بجانم كه صدايت را بشنوم يا ببينمت، shrug، ديگر چه فايده دارد؟! ها؟!....همه اش مال تو....نخواستم اش.......... مي داني كه برايت هيچوقت و هيچوقت، معرفتِ عصمت و طهارت و وفاداري چماق نزده ام!.....و بگويم چند بار به اين و آن گفتم كه : آها! منظورم از (دختر) معلوم است كه تو هستي!، خدا مي داند!..........اما خداوكيلي خودت مي داني كه تنها تو بودي كه تپه را ديده اي و با بارانش خيس شده اي و بوي علفش اش را ................... شايد بروم و جاي بايستم و بگويم اينجا مال من است....تپه هم نباشد، خيالي نيست!.....به دوخيك سفارش اش را مي كنم..........مي روم جاي ديگر كه مزاحمت نشوم...يا چشم صاحب مرده ام دوباره نبيندت تنها، كه قلبم هورري بريزد و با خودم بگويم: چقدر اين (دختر) را مي خواهم، خدا مي داند!........ يا اينكه اين چشم صاحب مرده ام، تو را ببيند با كسي يا ناكسي يا هيچكسي كه روي تپه را مي روي يا حوالي تپه و باقي قضايا...........آنوقت اين دل صاحب مرده مي شكند به هزار تكه ........... 2comments
|